ღRojin & Samiღ
ღ♥ღآری آغاز دوست داشتن است...گرچه پایان راه نا پیداست ღ*•ღ♥ღ
پروانه ای سرگردان در آن شب تاریک و سرد به دنبال گرمای شمعی بود. از دور نوری دید. به سویش پرواز کرد. به نور نزدیک شد. آن نور شمعی بود که در اتاق سرد دخترکی تنها شعله گرفته بود. پروانه می خواست در کنار شمع باشد . اما پنجره ی اتاق دخترک مانعی بود. مانعی از هوا سردتر و از شب تاریک تر. پروانه خود را به پنجره می کوبید . اما... اماصدای بال های ظریف و یخ زده اش را دخترک نشنید. شمع بی آنکه بخواهد پروانه را به سوی خود کشانده بود. شمع برای دخترک می سوخت و نه برای پروانه. اما پروانه برای شمع بال می زد و دخترک بی توجه به هر دو در غم و تنهایی خود سرگردان. شمع بی وقفه می سوخت بی آنکه بداند پروانه در اتنظار وصال اوست. شمع از شب تا صبح سوخت و پروانه همچنان خود را به پنجره می کوباند. صبح هنگام پروانه روزنه ای یافت و از پنجره گذشت. اما دیگری نور و گرمایی نبود. شمع ودخترک مدت ها بود که خاموش شده بودند. پروانه ، خسته ، در کنار شمع سرد و خاموش بالهایش را برای همیشه بست. شعر دیوانه ی تب آلودم آری آغاز دوست داشتن است از سیاهی چرا هراسیدن آه بگذار گم شوم در تو آه بگذار زین دریچه باز دانی از زندگی چه می خواهم آنچه در من نهفته دریایی است بس که لبریزم از تو می خواهم آری آغاز دوست داشتن است Writer:Saman گل نازم Writer: Saman
(فريدون مشيري) تفنگت را زمين بگذار زبان آتش و آهن برادر! گر كه مي خواني مرا، بنشين برادروار تو از آيين انساني چه مي داني؟ گرفتم در همه احوال حق گويي و حق جويي اگر اين بار شد وجدان خواب آلوده ات بيدار آهنگ با كيفيت MP3 128
تا نهان سازم از تو بار دگر
راز اين خاطر پريشان را
ميكشم بر نگاه ناز آلود
نرم و سنگين حجاب مژگان را
دل گرفتار خواهشي جانسوز
از خدا راه چاره مي جويم
پارساوار در برابر تو
سخن از زهد و توبه مي گويم
آه ... هرگز گمان مبر كه دلم
با زبانم رفيق و همراهست
هر چه گفتم دروغ بود دروغ
كي ترا گفتم آنچه دلخواهست
تو برايم ترانه ميخواني
سخنت جذبه اي نهان دارد
گويا خوابم و ترانه تو
از جهاني دگر نشان دارد
شايد اين را شنيده اي كه زنان
در دل ”آري و نه“ به لب دارند
ضعف خود را عيان نميسازند
راز دار و خموش و مكارند
آه... من هم زنم ‚ زني كه دلش
در هواي تو ميزند پر و بال
دوستت دارم اي خيال لطيف
دوستت دارم اي اميد محال

امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دو باره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها
من تو باشم … تو … پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو … بار دیگر تو
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکو بم به موج دریاها
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست![]()

تو با من مهربون باش
واسه چشمام پل رنگین کمون باش
اسیر باد و بارونم شب و روز
گل این باغ بی نام و نشون باش
من عاشقی دلخونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
گل ناز آسمونم بی ستاره است
مثه ابرا دل من پاره پاره ست
دوباره عطر تو پیچیده در باد
نفس امشب برام عمر دوباره است
من عاشقی دلخونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
گل نازم بگو بارون بباره
که چشماتو به یاد من میاره
تماشای تو زیر عطر بارون
چه با من می کنه امشب دوباره
شب و تنهایی و ماه و ستاره
من عاشقی دلخونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
آه ...
گل ناز
گل ناز
گل ناز
كه من بيزارم از ديدار اين خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو يعني زبان آتش و آهن
من اما پيش اين اهريمني ابزار بنيان كن
ندارم جز زبانِ دل -دلي لبريزِ مهر تو-
تو اي با دوستي دشمن.
زبان خشم و خونريزي ست
زبان قهر چنگيزي ست
بيا، بنشين، بگو، بشنو سخن، شايد
فروغ آدميت راه در قلب تو بگشايد.
تفنگت را زمين بگذار
تفنگت را زمين بگذار تا از جسم تو
اين ديو انسان كش برون آيد.
اگر جان را خدا داده ست
چرا بايد تو بستاني؟
چرا بايد كه با يك لحظه غفلت، اين برادر را
به خاك و خون بغلطاني؟
و حق با توست
ولي حق را -برادر جان-
به زور اين زبان نافهم آتشبار
نبايد جست...
تفنگت را زمين بگذار...










